
منی که زمانی فقط دود آتش و پیاز خردکردن میتوانست چشمانم را خیس کند، حالا به هر بهانهای بغضم میشکند و اشکهایم سرازیر میشود. کاش زندگی آسانتر بود. شانههای من تکیدهتر آز تحمل این بارند. با چشمهای خیس این چشمههای غم با گریهٔ زیاد با خندههای کمانگار تا ابد با این بهونههاجای من و توئن دیوونه خونهها ...
ادامه مطلب
شاید ناشکری میکنم. شاید الان روزای خوشمه. شاید بعداً بدتر شه. شاید یه سری مشکلات طبیعیه و من تحملم کمه.حس میکنم از همه طرف تحت فشارم. دلم میخواد بزنم زیر میز و بازی را به هم بزنم. اما چطور آخه؟ یادمه یه بار قدیما شاید چهارده سال پیش، یه چیزی توی وبلاگم نوشته بودم. یه شعر کمی غمگین. یکی ناشناسطور نظر داده بود که همه حرفات دروغه. یه همچین چیزی. چقدر غصه خوردم. اون روزا دلم حسابی پر بود و غمگین بودم و این قضاوت ناروا، چقدر آزارم داد. هنوزم آزارم میده.حالا هم وقتی چندخطی چیزکی مینویسم چه اینجا ...
ادامه مطلب
وزن زندگی دارم فرندز میبینم. برای بار اول. باعث میشود لبخند بزنم؛ قهقهه حتی. احتیاج دارم به این حال خوب. داستان میخوانم. فردریک بکمن و فریدا مک فادن و آناگاوالدا. شعر هم که همیشه بوده، هست و خواهد بود. دوباره مدرسهها باز شده. خوشحالم که ساعاتی از روزم با بچهها سپری میشود. با زبان و ادبیات فارسی. مادری هم هست. سروکله زدن با یک نوجوان دوستداشتنی و سخت. ارائهگاه آنلاینم هم کلی از وقتم را میگیرد. پول جمع کردن و جنس جور کردن و بعدش هم منتظر مشتری نشستن. سفارش گرفتن و بستهبندی کردن. دست ت...
ادامه مطلب
به هر زور و ضربی تلاش کردم کرکرۀ وبلاگم را بالا نگاه دارم. چراغکی برافروزم در این کنج خلوت مجازی برای خاطر دل خودم. برای وصل ماندن به سالهای جوانی. گاهی بیتی. گاهی جملهای. گاهی حسی. به ایما. به اشاره. اما تعارف که نداریماین وبلاگ همان چندسال پیش تمام شد کارش. مثل وبلاگهای دیگری کهچراغشان یکی یکی خاموش شد. من هم نوشتن چندین سال است از سرم افتاده. خاصه وبلاگ نوشتن. اگر بنویسم که نمینویسم در ت...
ادامه مطلب
امسال کبیسه است. امروز دوشنبه سی اسفند 95 ه. تقریبا دوساعت دیگه سال 96 تحویل میشه. سالی هم که رها جانم به دنیا اومده بود کبیسه بود. همین دیگه. خواستم یادم بمونه. سال خوبی داشته باشید دوستان. بهترینا را برای همه آرزومندم. نوشته شده توسط ندا در دوشنبه سی ام اسفند ۱۳۹۵ | ...
ادامه مطلب
دوباره لبخند دوباره پیوند دوباره ایماندوباره ایران دویاره ایران دوباره ایران #تا1400باروحانی نوشته شده توسط ندا در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۶ | ...
ادامه مطلب
دیروزبیست و نه ساله شدم. باور نکردنی است. عددها آدم را به هراس میاندازند. عمر رفته، فرصت کم پیش رو. دیشب بعد فوت کردن شمعهای تولدم با خودم گفتم خب ندا خانم بیست و نه سال عمرت مثل این شمعها سوخت و خاموشش کردی. حالا به بعد ببینم چه میکنی. آهنگ سفارشی: مینا - مهسا وحدتز تو نوشین لب باشد هم درمان و هم دردم نوشته شده توسط ندا در دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۶ | ...
ادامه مطلب
u200fجز خموشی نیست درمان مردم کجبحث را ماهی لببسته خون در دل کند قلاب را صائب...
ادامه مطلب
ای در میان جانم و جان از تو بی خبر...
ادامه مطلب
یه جوری سال ها پشت سر هم بدوبدو میرن و میان که انگار چه خبره. سال نود و پنج خیلی عجله داشت که بیاد. خیلی عجله داره که طی بشه. امروز یه جوری شونزدهم فروردین نود و پنج ه کهباورم نمیشه.امیدوارم اشتباهاتمون در این سال به صفر میل کنه و خوشی ها و موفقیت هامون به بی نهایت. دلم چقدر برای قدیمای وبلاگستان تنگ شده. دوستان من کجا هستند؟ روزهاشان پرتقالی باد....
ادامه مطلب
ای بر در سرایت غوغای عشقبازان همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی...
ادامه مطلب
تولد بیست و هشت سالگیم خوب بود. خوشحالم. خوشبختم. آرومم. خانواده و دوستای خوبی دارم که با دنیا عوضشون نمیکنم. کی فکر میکرد اینقدر تنها باشم واینقدر از حسای خوب سرشار باشم؟ گذشت زمان گاهی به نفع آدم ورق را برمیگردونه. ...
ادامه مطلب
ز هر مو احتیاجت گر کند فریاد لب مگشا بیدل دهلوی ...
ادامه مطلب
از هیچ جا خبر ندارم...
ادامه مطلب