خرید بک لینک

شاید ناشکری می‌کنم. شاید الان روزای خوشمه. شاید بعداً بدتر شه. شاید یه سری مشکلات طبیعیه و من تحملم کمه.

حس می‌کنم از همه طرف تحت فشارم. دلم میخواد بزنم زیر میز و بازی را به هم بزنم. اما چطور آخه؟

چگونه شاد شود اندرون غمگینم

یادمه یه بار قدیما شاید چهارده سال پیش، یه چیزی توی وبلاگم نوشته بودم. یه شعر کمی غمگین. یکی ناشناس‌طور نظر داده بود که همه حرفات دروغه. یه همچین چیزی. چقدر غصه خوردم. اون روزا دلم حسابی پر بود و غمگین بودم و این قضاوت ناروا، چقدر آزارم داد. هنوزم آزارم میده.

حالا هم وقتی چندخطی چیزکی می‌نویسم چه اینجا چه توی کانال تلگرامم، نگران قضاوت بقیه‌ام. که بگو بخندهام را بذارن پای شاد بودنم و بهم حق ندن غمگین باشم، خسته باشم، کم آورده باشم. من تلاش می‌کنم نیمهٔ پر لیوان را ببینم، تا جایی که میشه بگم، بخندم، سربه‌سر بقیه بذارم؛ اما گاهی نیمهٔ خالی لیوان، خرد میشه تو سرم. می‌بینم چقدر ناتوانم. چقدر دلخوشی‌هام کمه. دلم میخواد بذارم برم. دلم محو شدن می‌خواد

برچسب: نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 12:10

صفحه بندی