خرید بک لینک

می‌گویند یک نفر داشته در بزرگراه برخلاف جهت رانندگی می‌کرده. رادیو پیام روشن بوده و اعلام می‌کند یک دیوانه دارد در بزرگراه برعکس می‌راند. طرف نگاهی به روبرو می‌اندازد و می‌گوید «یه نفر دونفرم نیستن، همه دارن برعکس رانندگی می‌کنن.»

حکایت بعضی آدم‌ها هم همین است. خودشان همانی هستند که در اشتباه است، دردسر می‌سازد و ... اما همهٔ عالم را مقصر می‌دانند جز خودشان. می‌فهمند اوضاع ناجور است اما تلاشی برای بهبود آن نمی‌کنند. همهٔ مشکلات را از چشم بقیه می‌بینند و طلبکار عالم و آدمند. عالم و آدم چه می‌کنند؟ هیچ. رانندگان مقابل آن رانندهٔ ازخودبی‌خبر چه می‌کردند؟ تعجب. وحشت. گریز.

پادشاه لخت

شوربختانه ممکن است یک تصادفی هم رخ بدهد. حالا بیا و به آن رانندهٔ یکه‌تاز بگو تو داشتی خلاف می‌آمدی. مگر یقه‌ات را ول می‌کند؟ مگر کوتاه می‌آید؟ باید بگویی ببخشید و رد شوی تا آتشش، دامنت را نگیرد. همه جا هم سرش را بالا می‌گیرد و می‌گوید داشتم در بزرگراه می‌رفتم، همه خلاف می‌آمدند و فلان شد... شنوندگان این ماجرا هم، مانند مردمان قصهٔ لباس پادشاه، خود را به تغافل می‌زنند و از ترس، سری به تأکید تکان می‌دهند. تا کی شود یکی پیدا شود و بی‌ترس عقوبت، بگوید پادشاه لخت است.

برچسب: نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 12:10

صفحه بندی