نوروز باستانی است. بهار دلکش از راه رسیده و دل نمیداند بجا باشد یا نه.
هنوز جوانم. هنوز زیبام و جذابیتهای خودم را دارم. شاید نه مثل قبل که خب، طبیعی است. هنوز میل به یادگیری و خواندن و زندگی کردن در من زبانه میکشد. کتاب میخوانم. فیلم میبینم. فکر میکنم. دوست میدارم. دوست داشته میشوم. فکر میکنم. خسته میشوم. کم میآورم. میدوم. میافتم. برمیخیزم. فکر میکنم.
بزرگ شدن سخت است و شیرین.
شیرینیاش از جنس فهمیدن است. انگار مِه نوجوانی فرونشسته است و میشود در پرتو بزرگ شدن، واقعیت اشیا و افراد را بهتر دید. این فهم بهتر، لذتبخش است. شدت احساسات کمتر است اما خلوص بیشتری دارد.
سخت است چون آدم وقتی بزرگ میشود، مجبور است مسئولیت خودش و حتی دیگران را بپذیرد. مسئولیت زندگیاش را. باید کار کند. پول دربیاورد. به فکر آینده باشد. بزرگ شدن سخت است چون کمکم انسان فرسوده میشود؛ جسمش، روحش. زیباییاش به یغما میرود. از صدر لیگ برتر به قعر آن میرود. بعد هم سقوط میکند لیگ دسته یک.
سال، نو شده و من با احساساتم درگیرم. تا ابرهای کدورت کنار میروند و نور به روزگارم میتابد، دوباره چیزی پیش میآید که قلبم را آشوب کند. باید آرام باشم. نفس عمیق بکشم. عطر شببوها را با هر دم فرودهم و اندوهم را با هر بازدم از تنم بیرون کنم.
برچسب:
نویسنده: سارا حیدریان