
هی مینویسم، هی پاک میکنم. یادش بخیر اسفند اون سال.اون اتفاق. اون لحظه. اون برخورد. مثل جملهای بود که آدم از شنیدنش، لذت ببره. مرورش کنه. یادش بیفته مدام. سعی کنه با شرح به خاطر بسپردش. فکر نمیکردیم شروع کار یه داستان بلند باشه. یه داستان پرکشش که هرفصلش از فصل قبل، جذابتره. داستانی که ادامهدار شد و ادامه خواهد داشت. تا کی؟ تا هروقت قهرمانهای داستان، دلشون برای هم بتپه....
ادامه مطلب
دوست خوبیام. حتی معلم خوبیام، اما مادر خوبی نیستم. اون فداکاری مادرانه را ندارم. اون بردباری موردانتظار. اون عشق شدید و کورکورانه که معمولاً والدین نسبت به فرزندانشون دارن. دوستش دارم. براش همه کاری میکنم، اما نمیتونم چشمم را روی بدرفتاریاش ببخشم. نمیتونم وقتی ازش ناراحتم، باهاش مهربون و ملایم باشم. خودم را جای دخترم میذارم، دلم از درد فشرده میشه.کاش میتونستم وقتی ازش ناراحتم، احساسات تلخ و زنندهم را مهار کنم. نه که با تحقیر و تخریب بچه، خودم را خالی کنم و فکر کنم خب، دلم حال اومد. کاش ب...
ادامه مطلب
و زمانه به زبان فصیح آواز میداد و لکن کسی نمیشنود.تاریخ بیهقی...
ادامه مطلب
خیلی وقته حس میکنم پا به سن گذاشتم....
ادامه مطلب
ای بر در سرایت غوغای عشقبازان همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی...
ادامه مطلب