غم نان
-
تاریخ: 1405/5/29 ساعت: 12:10
غم نان هی مینویسم و هی پاک میکنم. خودم به بچهها میگویم موقع نوشتن، منتقد خودتان نشوید. فقط بنویسید و بنویسید. بعد برگردید و ویرایش کنید. حالا خودم ننوشته، پاک میکنم. سانسور میکنم خودم را. افکارم و احساساتم را. واژهها یاری نمیکنند. خستهام. بار کاریام اینروزها کمرشکن است. کار اول، کار دوم، ...
اشک رازی بود
-
تاریخ: 1405/5/29 ساعت: 12:10
منی که زمانی فقط دود آتش و پیاز خردکردن میتوانست چشمانم را خیس کند، حالا به هر بهانهای بغضم میشکند و اشکهایم سرازیر میشود. کاش زندگی آسانتر بود. شانههای من تکیدهتر آز تحمل این بارند. با چشمهای خیس این چشمههای غم با گریهٔ زیاد با خندههای کمانگار تا ابد با این بهونههاجای من و توئن دیوونه خ...
چگونه شاد شود اندرون غمگینم
-
تاریخ: 1405/5/29 ساعت: 12:10
شاید ناشکری میکنم. شاید الان روزای خوشمه. شاید بعداً بدتر شه. شاید یه سری مشکلات طبیعیه و من تحملم کمه.حس میکنم از همه طرف تحت فشارم. دلم میخواد بزنم زیر میز و بازی را به هم بزنم. اما چطور آخه؟ یادمه یه بار قدیما شاید چهارده سال پیش، یه چیزی توی وبلاگم نوشته بودم. یه شعر کمی غمگین. یکی ناشناسطور ...
داستان ادامه دار
-
تاریخ: 1405/5/29 ساعت: 12:10
هی مینویسم، هی پاک میکنم. یادش بخیر اسفند اون سال.اون اتفاق. اون لحظه. اون برخورد. مثل جملهای بود که آدم از شنیدنش، لذت ببره. مرورش کنه. یادش بیفته مدام. سعی کنه با شرح به خاطر بسپردش. فکر نمیکردیم شروع کار یه داستان بلند باشه. یه داستان پرکشش که هرفصلش از فصل قبل، جذابتره. داستانی که ادامهدار...
بهار دلکش 1404
-
تاریخ: 1405/5/29 ساعت: 12:10
نوروز باستانی است. بهار دلکش از راه رسیده و دل نمیداند بجا باشد یا نه.هنوز جوانم. هنوز زیبام و جذابیتهای خودم را دارم. شاید نه مثل قبل که خب، طبیعی است. هنوز میل به یادگیری و خواندن و زندگی کردن در من زبانه میکشد. کتاب میخوانم. فیلم میبینم. فکر میکنم. دوست میدارم. دوست داشته میشوم. فکر میکن...
وزن زندگی
-
تاریخ: 1405/5/29 ساعت: 12:10
وزن زندگی دارم فرندز میبینم. برای بار اول. باعث میشود لبخند بزنم؛ قهقهه حتی. احتیاج دارم به این حال خوب. داستان میخوانم. فردریک بکمن و فریدا مک فادن و آناگاوالدا. شعر هم که همیشه بوده، هست و خواهد بود. دوباره مدرسهها باز شده. خوشحالم که ساعاتی از روزم با بچهها سپری میشود. با زبان و ادبیات فارس...
پادشاه لخت
-
تاریخ: 1405/5/29 ساعت: 12:10
میگویند یک نفر داشته در بزرگراه برخلاف جهت رانندگی میکرده. رادیو پیام روشن بوده و اعلام میکند یک دیوانه دارد در بزرگراه برعکس میراند. طرف نگاهی به روبرو میاندازد و میگوید «یه نفر دونفرم نیستن، همه دارن برعکس رانندگی میکنن.»حکایت بعضی آدمها هم همین است. خودشان همانی هستند که در اشتباه است، در...
مثلاً مادر
-
تاریخ: 1405/5/29 ساعت: 12:10
دوست خوبیام. حتی معلم خوبیام، اما مادر خوبی نیستم. اون فداکاری مادرانه را ندارم. اون بردباری موردانتظار. اون عشق شدید و کورکورانه که معمولاً والدین نسبت به فرزندانشون دارن. دوستش دارم. براش همه کاری میکنم، اما نمیتونم چشمم را روی بدرفتاریاش ببخشم. نمیتونم وقتی ازش ناراحتم، باهاش مهربون و ملایم ...
عمر
-
تاریخ: 1402/9/8 ساعت: 12:25
سی و پنج سالگی عزیزم دارد میگذرد. اینجور که زمان شتابزده به پیش میرود، به خودم میآیم و میبینم شصت هفتاد ساله شدهام. هرچه بزرگتر میشوم، مسئولیتهایم بیشتر میشود. زحمتم. رنجم. چیزی که کم میشود، توانم است، فرصتم. ترسناک است. نوشته شده توسط ندا در سه شنبه سی ام آبان ۱۴۰۲ | Adblock test (Why?)
بعد مدتها سلام
-
تاریخ: 1402/5/18 ساعت: 11:01
اکانتهای توییترم، اینستاگرامم، گودریدزم، تلگرامم، ایمیلهایم، خلاصه همه چیزم از دسترسم خارج شده. داستانش طولانی است. یکی داستان است پر آب چشم. وبلاگهایم ولی هنوز در دسترسم است. از شعر که خیلی وقت است خبری نیست اینجا اما سعی میکنم دوباره بنویسم. انگار که واقعا این پنجره، تنها پناه من است. تنها گریزگاه...
چراغها را من خاموش میکنم
-
تاریخ: 1400/7/18 ساعت: 11:48
به هر زور و ضربی تلاش کردم کرکرۀ وبلاگم را بالا نگاه دارم. چراغکی برافروزم در این کنج خلوت مجازی برای خاطر دل خودم. برای وصل ماندن به سالهای جوانی. گاهی بیتی. گاهی جملهای. گاهی حسی. به ایما. به اشاره. اما تعارف که نداریمxa0xa0این وبلاگ همان چندسال پیش تمام شد کارش. مثل وبلاگهای دیگری کهxa0چراغشان یک...
یاد آر
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:50
در خیابان با سایه ها می جنگید، حال آنکه در میدان وجدان های مردم خاکریزهایتان پی در پی درحال سقوط است. نوشته شده توسط ندا در دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۵ |
اینچنان زی
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:50
آنچنان زی که گر رسد خاری xa0 xa0 xa0 xa0 نخوری طعن دشمنان باری این نگوید: xa0سر آمد آفاتش xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0وآن بگوید که: هان مکافاتشگرچه دست تو فرونگیرد و بس xa0 xa0 xa0 پای بر تو فرو نکوبد و بس آنکه رفق تواش به یاد بُود xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 بِه از آن کز غم تو شاد بُود نان مخور پیش «ناشتامن...
سعادت آباد
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:50
ماه اسفند را با تمام خاطرات تلخ و شیرینش دوست دارم. واقعیتش اینه که شیرینی خاطرههای اسفندهای زندگیم به تلخیهاش میچربیده.xa0 نوشته شده توسط ندا در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۵ |
تحویل سال نو در سال کهنه
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:50
امسال کبیسه است. امروز دوشنبه سی اسفند 95 ه. تقریبا دوساعت دیگه سال 96 تحویل میشه. سالی هم که رها جانم به دنیا اومده بود کبیسه بود. xa0همین دیگه. خواستم یادم بمونه.xa0 سال خوبی داشته باشید دوستان. بهترینا را برای همه آرزومندم. نوشته شده توسط ندا در دوشنبه سی ام اسفند ۱۳۹۵ |
فراسیر
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:50
پیش میآید که آدم در کنار همۀ محافظهکاریها و حواسجمعیها و خود را عقب کشیدنها، یک بار هم دل به دریا بزند و خطر کند و نترسد. آن بیباکی آن لحظه برای من ستودنی است، آن حسی که فرد را به جلو هل میدهد و تشویق و تهییجش میکند. گیرم دوباره شرایط جوری شود که آدم مجبور شود به محافظهکاری و پا پس بکشد و بخزد توی ل...
تعلیق
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:50
[unable to retrieve full-text content]اگر چه صبر من از روی دوست ممکن نیستهمیکنم به ضرورت چو صبر ماهی از آب سعدی
کژ مژ
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:50
خیلی وقت است عادت نوشتن از سرم افتاده. لااقل عادت به وبلاگنویسی. این روزها اگر چیزکی بنویسم بیشتر در تلگرام است. اگر خواستید بخوانیدم، اینجام: https://t.me/KajMajj نوشته شده توسط ندا در دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ |
همراه شو عزیز
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:50
دوباره لبخند دوباره پیوند دوباره ایماندوباره ایران دویاره ایران دوباره ایران #تا1400باروحانی نوشته شده توسط ندا در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۶ |
خداحافظ بیست و نه سالگی
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:50
دیروزبیست و نه ساله شدم. باور نکردنی است. عددها آدم را به هراس میاندازند. عمر رفته، فرصت کم پیش رو. دیشب بعد فوت کردن شمعهای تولدم با خودم گفتم خب ندا خانم بیست و نه سال عمرت xa0مثل این شمعها سوخت و خاموشش کردی. حالا به بعد ببینم چه میکنی. آهنگ سفارشی: مینا - مهسا وحدتز تو نوشین لب باشد هم درمان و ه...