خرید بک لینک

غم نان

غم نان

هی می‌نویسم و هی پاک می‌کنم. خودم به بچه‌ها می‌گویم موقع نوشتن، منتقد خودتان نشوید. فقط بنویسید و بنویسید. بعد برگردید و ویرایش کنید. حالا خودم ننوشته، پاک می‌کنم. سانسور می‌کنم خودم را. افکارم و احساساتم را. واژه‌ها یاری نمی‌کنند. خسته‌ام. بار کاری‌ام این‌روزها کمرشکن است. کار اول، کار دوم، کار سوم... آخ اگر غم نان بگذارد...

برچسب: نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 12:10

منی که زمانی فقط دود آتش و پیاز خردکردن می‌توانست چشمانم را خیس کند، حالا به هر بهانه‌ای بغضم می‌شکند و اشک‌هایم سرازیر می‌شود.

کاش زندگی آسان‌تر بود. شانه‌های من تکیده‌تر آز تحمل این بارند.

اشک رازی بود

با چشم‌های خیس این چشمه‌های غم

با گریهٔ زیاد با خنده‌های کم

انگار تا ابد با این بهونه‌ها

جای من و توئن دیوونه خونه‌ها

برچسب: نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 12:10

شاید ناشکری می‌کنم. شاید الان روزای خوشمه. شاید بعداً بدتر شه. شاید یه سری مشکلات طبیعیه و من تحملم کمه.حس می‌کنم از همه طرف تحت فشارم. دلم میخواد بزنم زیر میز و بازی را به هم بزنم. اما چطور آخه؟ یادمه یه بار قدیما شاید چهارده سال پیش، یه چیزی توی وبلاگم نوشته بودم. یه شعر کمی غمگین. یکی ناشناس‌طور نظر داده بود که همه حرفات دروغه. یه همچین چیزی. چقدر غصه خوردم. اون روزا دلم حسابی پر بود و غمگین بودم و این قضاوت ناروا، چقدر آزارم داد. هنوزم آزارم میده.حالا هم وقتی چندخطی چیزکی می‌نویسم چه اینجا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 12:10

هی می‌نویسم، هی پاک می‌کنم. یادش بخیر اسفند اون سال.

اون اتفاق. اون لحظه. اون برخورد. مثل جمله‌ای بود که آدم از شنیدنش، لذت ببره. مرورش کنه. یادش بیفته مدام. سعی کنه با شرح به خاطر بسپردش.

داستان ادامه دار

فکر نمی‌کردیم شروع کار یه داستان بلند باشه. یه داستان پرکشش که هرفصلش از فصل قبل، جذاب‌تره. داستانی که ادامه‌دار شد و ادامه خواهد داشت. تا کی؟ تا هروقت قهرمان‌های داستان، دلشون برای هم بتپه.

برچسب: نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 12:10

نوروز باستانی است. بهار دلکش از راه رسیده و دل نمی‌داند بجا باشد یا نه.هنوز جوانم. هنوز زیبام و جذابیت‌های خودم را دارم. شاید نه مثل قبل که خب، طبیعی است. هنوز میل به یادگیری و خواندن و زندگی کردن در من زبانه می‌کشد. کتاب می‌خوانم. فیلم می‌بینم. فکر می‌کنم. دوست می‌دارم. دوست داشته می‌شوم. فکر می‌کنم. خسته می‌شوم. کم می‌آورم. می‌دوم. می‌افتم. برمی‌خیزم. فکر می‌کنم. بزرگ شدن سخت است و شیرین. شیرینی‌اش از جنس فهمیدن است. انگار مِه نوجوانی فرونشسته است و می‌شود در پرتو بزرگ شدن، واقعیت اشیا و افراادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 12:10

وزن زندگی دارم فرندز می‌بینم. برای بار اول. باعث می‌شود لبخند بزنم؛ قهقهه حتی. احتیاج دارم به این حال خوب. داستان می‌خوانم. فردریک بکمن و فریدا مک فادن و آناگاوالدا. شعر هم که همیشه بوده، هست و خواهد بود. دوباره مدرسه‌ها باز شده. خوشحالم که ساعاتی از روزم با بچه‌ها سپری می‌شود. با زبان و ادبیات فارسی. مادری هم هست. سروکله زدن با یک نوجوان دوست‌داشتنی و سخت. ارائهگاه آنلاینم هم کلی از وقتم را می‌گیرد. پول جمع کردن و جنس جور کردن و بعدش هم منتظر مشتری نشستن. سفارش گرفتن و بسته‌بندی کردن. دست تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 12:10

می‌گویند یک نفر داشته در بزرگراه برخلاف جهت رانندگی می‌کرده. رادیو پیام روشن بوده و اعلام می‌کند یک دیوانه دارد در بزرگراه برعکس می‌راند. طرف نگاهی به روبرو می‌اندازد و می‌گوید «یه نفر دونفرم نیستن، همه دارن برعکس رانندگی می‌کنن.»حکایت بعضی آدم‌ها هم همین است. خودشان همانی هستند که در اشتباه است، دردسر می‌سازد و ... اما همهٔ عالم را مقصر می‌دانند جز خودشان. می‌فهمند اوضاع ناجور است اما تلاشی برای بهبود آن نمی‌کنند. همهٔ مشکلات را از چشم بقیه می‌بینند و طلبکار عالم و آدمند. عالم و آدم چه می‌کنند؟ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 12:10

دوست خوبی‌ام. حتی معلم خوبی‌ام، اما مادر خوبی نیستم. اون فداکاری مادرانه را ندارم. اون بردباری موردانتظار. اون عشق شدید و کورکورانه که معمولاً والدین نسبت به فرزندانشون دارن. دوستش دارم. براش همه کاری می‌کنم، اما نمی‌تونم چشمم را روی بدرفتاریاش ببخشم. نمی‌تونم وقتی ازش ناراحتم، باهاش مهربون و ملایم باشم. خودم را جای دخترم میذارم، دلم از درد فشرده میشه.کاش می‌تونستم وقتی ازش ناراحتم، احساسات تلخ و زننده‌م را مهار کنم. نه که با تحقیر و تخریب بچه، خودم را خالی کنم و فکر کنم خب، دلم حال اومد. کاش بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 12:10

سی و پنج سالگی عزیزم دارد میگذرد. اینجور که زمان شتابزده به پیش میرود، به خودم میآیم و میبینم شصت هفتاد ساله شدهام. هرچه بزرگتر میشوم، مسئولیتهایم بیشتر میشود. زحمتم. رنجم. چیزی که کم میشود، توانم است، فرصتم. ترسناک است.

نوشته شده توسط ندا در سه شنبه سی ام آبان ۱۴۰۲ |

برچسب: نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: چهارشنبه 8 آذر 1402 ساعت: 12:25

اکانتهای توییترم، اینستاگرامم، گودریدزم، تلگرامم، ایمیلهایم، خلاصه همه چیزم از دسترسم خارج شده. داستانش طولانی است. یکی داستان است پر آب چشم. وبلاگهایم ولی هنوز در دسترسم است. از شعر که خیلی وقت است خبری نیست اینجا اما سعی میکنم دوباره بنویسم. انگار که واقعا این پنجره، تنها پناه من است. تنها گریزگاه. اگر البته دام و حقهای در کار نباشد. که گمان ببرم اينجا لااقل امن است و درددل کنم و بعد، دوباره سیاهی هجوم بیاورد که روشنایی را به مسلخ ببرد. نوشته شده توسط ندا در دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۲ | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1402 ساعت: 11:01

به هر زور و ضربی تلاش کردم کرکرۀ وبلاگم را بالا نگاه دارم. چراغکی برافروزم در این کنج خلوت مجازی برای خاطر دل خودم. برای وصل ماندن به سالهای جوانی. گاهی بیتی. گاهی جملهای. گاهی حسی. به ایما. به اشاره. اما تعارف که نداریم این وبلاگ همان چندسال پیش تمام شد کارش. مثل وبلاگهای دیگری که چراغشان یکی یکی خاموش شد. من هم نوشتن چندین سال است از سرم افتاده. خاصه وبلاگ نوشتن. اگر بنویسم که نمینویسم در تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1400 ساعت: 11:48

در خیابان با سایه ها می جنگید، حال آنکه در میدان وجدان های مردم خاکریزهایتان پی در پی درحال سقوط است.
نوشته شده توسط ندا در دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۵ |

برچسب: یاد, نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:50

آنچنان زی که گر رسد خاری نخوری طعن دشمنان باری

این نگوید: سر آمد آفاتش وآن بگوید که: هان مکافاتش

گرچه دست تو فرونگیرد و بس پای بر تو فرو نکوبد و بس

آنکه رفق تواش به یاد بُود بِه از آن کز غم تو شاد بُود

نان مخور پیش «ناشتامنش»ان ور خوری جمله را به خوان بنشان

هفتپیکر نظامی

نوشته شده توسط ندا در جمعه سیزدهم اسفند ۱۳۹۵ |

برچسب: اینچنان, نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:50

ماه اسفند را با تمام خاطرات تلخ و شیرینش دوست دارم. واقعیتش اینه که شیرینی خاطرههای اسفندهای زندگیم به تلخیهاش میچربیده.
نوشته شده توسط ندا در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۵ |

برچسب: سعادت,آباد, نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:50

امسال کبیسه است. امروز دوشنبه سی اسفند 95 ه. تقریبا دوساعت دیگه سال 96 تحویل میشه. سالی هم که رها جانم به دنیا اومده بود کبیسه بود. همین دیگه. خواستم یادم بمونه.

سال خوبی داشته باشید دوستان. بهترینا را برای همه آرزومندم.

نوشته شده توسط ندا در دوشنبه سی ام اسفند ۱۳۹۵ |

برچسب: تحویل,سال,سال,کهنه, نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:50

صفحه بندی