
هی مینویسم و هی پاک میکنم. خودم به بچهها میگویم موقع نوشتن، منتقد خودتان نشوید. فقط بنویسید و بنویسید. بعد برگردید و ویرایش کنید. حالا خودم ننوشته، پاک میکنم. سانسور میکنم خودم را. افکارم و احساساتم را. واژهها یاری نمیکنند. خستهام. بار کاریام اینروزها کمرشکن است. کار اول، کار دوم، کار سوم... آخ اگر غم نان بگذارد...
برچسب:
نویسنده: سارا حیدریان

منی که زمانی فقط دود آتش و پیاز خردکردن میتوانست چشمانم را خیس کند، حالا به هر بهانهای بغضم میشکند و اشکهایم سرازیر میشود.
کاش زندگی آسانتر بود. شانههای من تکیدهتر آز تحمل این بارند.
با چشمهای خیس این چشمههای غم
با گریهٔ زیاد با خندههای کم
انگار تا ابد با این بهونهها
جای من و توئن دیوونه خونهها
برچسب:
نویسنده: سارا حیدریان
شاید ناشکری میکنم. شاید الان روزای خوشمه. شاید بعداً بدتر شه. شاید یه سری مشکلات طبیعیه و من تحملم کمه.حس میکنم از همه طرف تحت فشارم. دلم میخواد بزنم زیر میز و بازی را به هم بزنم. اما چطور آخه؟
یادمه یه بار قدیما شاید چهارده سال پیش، یه چیزی توی وبلاگم نوشته بودم. یه شعر کمی غمگین. یکی ناشناسطور نظر داده بود که همه حرفات دروغه. یه همچین چیزی. چقدر غصه خوردم. اون روزا دلم حسابی پر بود و غمگین بودم و این قضاوت ناروا، چقدر آزارم داد. هنوزم آزارم میده.حالا هم وقتی چندخطی چیزکی مینویسم چه اینجا
برچسب:
نویسنده: سارا حیدریان

هی مینویسم، هی پاک میکنم. یادش بخیر اسفند اون سال.
اون اتفاق. اون لحظه. اون برخورد. مثل جملهای بود که آدم از شنیدنش، لذت ببره. مرورش کنه. یادش بیفته مدام. سعی کنه با شرح به خاطر بسپردش.
فکر نمیکردیم شروع کار یه داستان بلند باشه. یه داستان پرکشش که هرفصلش از فصل قبل، جذابتره. داستانی که ادامهدار شد و ادامه خواهد داشت. تا کی؟ تا هروقت قهرمانهای داستان، دلشون برای هم بتپه.
برچسب:
نویسنده: سارا حیدریان
نوروز باستانی است. بهار دلکش از راه رسیده و دل نمیداند بجا باشد یا نه.هنوز جوانم. هنوز زیبام و جذابیتهای خودم را دارم. شاید نه مثل قبل که خب، طبیعی است. هنوز میل به یادگیری و خواندن و زندگی کردن در من زبانه میکشد. کتاب میخوانم. فیلم میبینم. فکر میکنم. دوست میدارم. دوست داشته میشوم. فکر میکنم. خسته میشوم. کم میآورم. میدوم. میافتم. برمیخیزم. فکر میکنم.
بزرگ شدن سخت است و شیرین. شیرینیاش از جنس فهمیدن است. انگار مِه نوجوانی فرونشسته است و میشود در پرتو بزرگ شدن، واقعیت اشیا و افرا
برچسب:
نویسنده: سارا حیدریان
وزن زندگی دارم فرندز میبینم. برای بار اول. باعث میشود لبخند بزنم؛ قهقهه حتی. احتیاج دارم به این حال خوب. داستان میخوانم. فردریک بکمن و فریدا مک فادن و آناگاوالدا. شعر هم که همیشه بوده، هست و خواهد بود. دوباره مدرسهها باز شده. خوشحالم که ساعاتی از روزم با بچهها سپری میشود. با زبان و ادبیات فارسی. مادری هم هست. سروکله زدن با یک نوجوان دوستداشتنی و سخت. ارائهگاه آنلاینم هم کلی از وقتم را میگیرد. پول جمع کردن و جنس جور کردن و بعدش هم منتظر مشتری نشستن. سفارش گرفتن و بستهبندی کردن. دست ت
برچسب:
نویسنده: سارا حیدریان
میگویند یک نفر داشته در بزرگراه برخلاف جهت رانندگی میکرده. رادیو پیام روشن بوده و اعلام میکند یک دیوانه دارد در بزرگراه برعکس میراند. طرف نگاهی به روبرو میاندازد و میگوید «یه نفر دونفرم نیستن، همه دارن برعکس رانندگی میکنن.»حکایت بعضی آدمها هم همین است. خودشان همانی هستند که در اشتباه است، دردسر میسازد و ... اما همهٔ عالم را مقصر میدانند جز خودشان. میفهمند اوضاع ناجور است اما تلاشی برای بهبود آن نمیکنند. همهٔ مشکلات را از چشم بقیه میبینند و طلبکار عالم و آدمند. عالم و آدم چه میکنند؟
برچسب:
نویسنده: سارا حیدریان
دوست خوبیام. حتی معلم خوبیام، اما مادر خوبی نیستم. اون فداکاری مادرانه را ندارم. اون بردباری موردانتظار. اون عشق شدید و کورکورانه که معمولاً والدین نسبت به فرزندانشون دارن. دوستش دارم. براش همه کاری میکنم، اما نمیتونم چشمم را روی بدرفتاریاش ببخشم. نمیتونم وقتی ازش ناراحتم، باهاش مهربون و ملایم باشم. خودم را جای دخترم میذارم، دلم از درد فشرده میشه.کاش میتونستم وقتی ازش ناراحتم، احساسات تلخ و زنندهم را مهار کنم. نه که با تحقیر و تخریب بچه، خودم را خالی کنم و فکر کنم خب، دلم حال اومد. کاش ب
برچسب:
نویسنده: سارا حیدریان

سی و پنج سالگی عزیزم دارد میگذرد. اینجور که زمان شتابزده به پیش میرود، به خودم میآیم و میبینم شصت هفتاد ساله شدهام. هرچه بزرگتر میشوم، مسئولیتهایم بیشتر میشود. زحمتم. رنجم. چیزی که کم میشود، توانم است، فرصتم. ترسناک است.
برچسب:
نویسنده: سارا حیدریان
اکانتهای توییترم، اینستاگرامم، گودریدزم، تلگرامم، ایمیلهایم، خلاصه همه چیزم از دسترسم خارج شده. داستانش طولانی است. یکی داستان است پر آب چشم. وبلاگهایم ولی هنوز در دسترسم است. از شعر که خیلی وقت است خبری نیست اینجا اما سعی میکنم دوباره بنویسم. انگار که واقعا این پنجره، تنها پناه من است. تنها گریزگاه. اگر البته دام و حقهای در کار نباشد. که گمان ببرم اينجا لااقل امن است و درددل کنم و بعد، دوباره سیاهی هجوم بیاورد که روشنایی را به مسلخ ببرد.
نوشته شده توسط ندا در دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۲ |
برچسب:
نویسنده: سارا حیدریان
به هر زور و ضربی تلاش کردم کرکرۀ وبلاگم را بالا نگاه دارم. چراغکی برافروزم در این کنج خلوت مجازی برای خاطر دل خودم. برای وصل ماندن به سالهای جوانی. گاهی بیتی. گاهی جملهای. گاهی حسی. به ایما. به اشاره. اما تعارف که نداریم این وبلاگ همان چندسال پیش تمام شد کارش. مثل وبلاگهای دیگری که چراغشان یکی یکی خاموش شد. من هم نوشتن چندین سال است از سرم افتاده. خاصه وبلاگ نوشتن. اگر بنویسم که نمینویسم در ت
برچسب:
نویسنده: سارا حیدریان
در خیابان با سایه ها می جنگید، حال آنکه در میدان وجدان های مردم خاکریزهایتان پی در پی درحال سقوط است.
برچسب: یاد,
نویسنده: سارا حیدریان
آنچنان زی که گر رسد خاری نخوری طعن دشمنان باری
این نگوید: سر آمد آفاتش وآن بگوید که: هان مکافاتش
گرچه دست تو فرونگیرد و بس پای بر تو فرو نکوبد و بس
آنکه رفق تواش به یاد بُود بِه از آن کز غم تو شاد بُود
نان مخور پیش «ناشتامنش»ان ور خوری جمله را به خوان بنشان
هفتپیکر نظامی
برچسب: اینچنان,
نویسنده: سارا حیدریان
امسال کبیسه است. امروز دوشنبه سی اسفند 95 ه. تقریبا دوساعت دیگه سال 96 تحویل میشه. سالی هم که رها جانم به دنیا اومده بود کبیسه بود. همین دیگه. خواستم یادم بمونه.
سال خوبی داشته باشید دوستان. بهترینا را برای همه آرزومندم.