دوست خوبیام. حتی معلم خوبیام، اما مادر خوبی نیستم. اون فداکاری مادرانه را ندارم. اون بردباری موردانتظار. اون عشق شدید و کورکورانه که معمولاً والدین نسبت به فرزندانشون دارن. دوستش دارم. براش همه کاری میکنم، اما نمیتونم چشمم را روی بدرفتاریاش ببخشم. نمیتونم وقتی ازش ناراحتم، باهاش مهربون و ملایم باشم. خودم را جای دخترم میذارم، دلم از درد فشرده میشه.
کاش میتونستم وقتی ازش ناراحتم، احساسات تلخ و زنندهم را مهار کنم. نه که با تحقیر و تخریب بچه، خودم را خالی کنم و فکر کنم خب، دلم حال اومد. کاش بتونم اینقدر سمی نباشم.
از کارای بچه بیزارم، از حرفا و رفتارای خودمم.
پ ن: یه جورایی جنگ شده. کاش زودتر تموم شه. به منم موشک بخوره، خلاص شم.
برچسب:
نویسنده: سارا حیدریان